حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

دلم چی میخواد؟؟

  دیگه دلم نه پول میخواد نه آغوش نه مهمونی نه حتی آینده....   دلم .........     بچگیمو میخواد!!!   پاهای شنی دستای کاکائویی!   دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم زغالی بشه!   چایی رو با ده تا قند بخورم..   بستنی و پفک و لواشکو باهم بخورم!!   سرچیزای مسخره اینقدر بخندم بیفتم کف اتاق!   آدامس بچسبونم زیر میز کلاسا!   عیدیامو بریزم تو قلک   دلم میخواد بازم رو دیوار نقاشی کنم!   مورچه ها رو بکشم!   دلم میخواد وقتی گریه می کنم مادرم اشکامو پاک ک...
1 خرداد 1393

دو سال گذشت...

سمیه ی عزیزم... یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم؟     حالا تو رفتی و نیستی،پس چرا من نمی میرم؟     چرا هستم؟چرا موندم؟چجوری طاقت میارم؟     چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم     جای خالیت رو چجوری می تونم بازم ببینم؟     من که آتیش می گرفتم چی باعث شد که نسوزم     ذره ذره، قطره قطره، می سوزم اما می مونم      خودمم موندم چجوری می تونم زنده بمونم     هنوز هم باور ندارم که تو نیستی و من هستم     شاید من مرده باشم الکی میگن که هستم     کاشکی و...
30 آبان 1392

یک سال گذشت

                        دختر دلبندم     همیشه زندگی اونجوری که بخوای نیست.زندگی پستی و بلندی های زیادی داره. تو زندگی خدا آدما رو خیلی امتحان میکنه و انشاالله همه از این امتحانات الهی سربلند بیرون بیاییم. 30آبان سال نود دختر عمه بابایی یعنی صمیمی ترین دوست مامانی رفت پیش خدا. سمیه یه فرشته ای بود که فقط بیست سال اومد رو زمین و برگشت پیش خدا و همه رو مخصوصا مامان و باباش رو داغدار کرد. من و سمیه خیلی با هم صمیمی بودیم و چهار سال هم کلاس بودیم خیلی هم دیگه رو دوست داشت...
30 آبان 1391
1